تبلیغات
وبلاگ دوستداران حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشریف

وبلاگ دوستداران حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشریف
نویسندگان
عکس
خائنین و مطرودین اسلام
اقتدار ایران و حامیان اسلام
نظر سنجی
طراحی جدید وبلاگ ...




لینک دوستان
لینک های مفید

نامه امام علیه‏السلام از کربلا به محمدبن حنفیه
امام باقر علیه‏السلام فرمودند: امام حسین از کربلا نامه‏اى براى محمدبن حنفیه فرستاد که متن آن چنین بود:
"بسم الله الرحمن الرحیم من الحسین بن على الى محمدبن على و من قبله من بنى‌هاشم، اما بعد فکان الدنیا لم تکن و کان الاخرة لم تزل، والسلام."(50)...

اتفاقات روز هفتم تا دهم محرم

اتفاقات روز هفتم تا دهم محرم


امامت - اتفاقات روز هفتم تا دهم محرم

نامه‏اى است از حسین بن على به محمدبن على و دیگر بنى‌هاشم. اما بعد، مثل این که دنیا اصلا وجود نداشته و آخرت همیشگى و دائم بوده و هست.

بنى‌اسد و نصرت امام علیه‏السلام
در این روز حبیب بن مظاهر به آن حضرت عرض کرد: یابن رسول الله! در این نزدیکى طائفه‏اى از بنى اسد سکونت دارند که اگر اجازه دهى من به نزد آنها روم و ایشان را به سوى تو دعوت کنم، شاید خداوند شر این گروه را از تو با حضور بنى اسد در کربلا، دفع کند!
در این روز عبدالله بن زیاد نامه‏اى به نزد عمربن سعد فرستاد و به او دستور داد تا با سپاهیان خود بین امام حسین و اصحابش و آب فرات فاصله ایجاد کرده و اجازه نوشیدن حتى قطره‏اى آب را به امام ندهد، همانگونه که از دادن آب به عثمان بن عفان خوددارى شد!!امام، اجازه داد، و حبیب بن مظاهر شبانگاه بیرون آمد و نزد آنها رفت و به آنان گفت: بهترین ارمغان را براى شما به همراه آورده‏ام، شما را به یارى پسر پیامبر خدا دعوت مى‏کنم، او یارانى دارد که هر یک از آنها بهتر از هزار مرد جنگى‌اند و هرگز او را تنها نخواهند گذارد و او را به دشمن تسلیم نکنند، عمربن سعد با لشکریانى انبوه او را محاصره کرده است، چون شما قوم و عشیره من هستید شما را به این راه خیر راهنمایى مى‏کنم، امروز از من فرمان برید و به یارى او بشتابید تا شرف دنیا و آخرت از آن شما باشد، من به خدا سوگند یاد مى‏کنم که اگر یک نفر از شما در راه خدا با پسر دختر پیغمبرش در اینجا کشته گردد و شکیبایى ورزد و امید ثواب از خداى داشته باشد، رسول خدا در علیین بهشت، رفیق و همدم او خواهد بود.
در این هنگام، مردى از بنى اسد که او را عبدالله بن بشیر مى‏نامیدند بپا خاست و گفت: من اولین کسى هستم که این دعوت را اجابت مى‏کنم؛ و رجزى حماسى برخواند:
"قد علم القوم اذ تواکلوا و احجم الفرسان اذ تثاقلوا انى شجاع بطل مقاتلکاننى لیث عرین باسل."(51)
آنگاه مردان قبیله که تعدادشان به نود نفر مى‏رسید بپا خاستند و براى یارى امام حرکت کردند. در آن هنگام، مردى نزد عمربن سعد رفته و او را از جریان کار آگاه کرد و او مردى را به نام ازرق با چهارصد سوار به سوى آن گروه روانه ساخت، و در دل شب سواران ابن سعد در کنار فرات راه را بر آنها گرفتند در حالى که با امام فاصله چندانى نداشتند.
طایفه بنى اسد با سواران ابن سعد در آویختند، حبیب بن مظاهر بر ازرق بانگ زد که: واى بر تو! بگذار دیگرى غیر از تو این مظلمه را بر گردن بگیرد.
هنگامى که طایفه بنى اسد دانستند که تاب مقاومت با آن گروه را ندارند، در سیاهى شب پراکنده شدند و به قبیله خود باز گشتند و شبانه از محل خود کوچ کردند که مبادا عمر بن سعد شبانه بر آنها بتازد.
حبیب بن مظاهر به خدمت امام آمد و جریان را گفت، امام حسین علیه‏السلام فرمود: لاحول و ولا قوة الا بالله.(52)

روز هفتم محرم
در این روز عبدالله بن زیاد نامه‏اى به نزد عمربن سعد فرستاد و به او دستور داد تا با سپاهیان خود بین امام حسین و اصحابش و آب فرات فاصله ایجاد کرده و اجازه نوشیدن حتى قطره‏اى آب را به امام ندهد، همانگونه که از دادن آب به عثمان بن عفان خوددارى شد!!(53)
عمربن سعد نیز فوراً عمر بن حجاج را با پانصد سوار در کنار شریعه فرات مستقر کرد و مانع دسترسى امام حسین و یارانش به آب شدند، و این رفتار غیر انسانى سه روز قبل از شهادت امام حسین علیه‏السلام صورت گرفت. در این هنگام مردى به نام عبدالله بن حصین ازدى که از قبیله بجیله بود فریاد برداشت که: اى حسین! این آب را دیگر بسان رنگ آسمانى نخواهى دید! به خدا سوگند که قطره‏اى از آن را نخواهى آشامید تا از عطش جان دهى!
امام حسین علیه‏السلام فرمود: خدایا او را از تشنگى بکش و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار مده!
حمید بن مسلم مى‏گوید: به خدا سوگند که پس از این گفتگو به دیدار او رفتم در حالى که بیمار بود، قسم به آن خدایى که جز او پروردگارى نیست، دیدم که عبدالله بن حصین آنقدر آب مى‏آشامید تا شکمش بالا مى‏آمد، و آن را بالا مى‏آورد! و باز فریاد مى‏زد: العطش! باز آب مى‏خورد تا شکمش آماس مى‏کرد ولى سیراب نمى‌شد! و چنین بود تا جان داد.(54)

روز هشتم محرم(55)
چون تشنگى، امام حسین و اصحابش را سخت آزرده کرده بود، آن حضرت کلنگى برداشت و در پشت خیمه‏ها به فاصله نوزده گام به طرف قبله، زمین را کند، آبى پس گوارا بیرون آمد، همه نوشیدند و مشگ‌ها را پر کردند، سپس آن آب ناپدید گردید و دیگر نشانى از آن دیده نشد.
خبر این ماجرا شگفت‏انگیز و اعجازآمیز توسط جاسوسان به عبیدالله رسید، و پیکى نزد عمربن سعد فرستاد که: به من خبر رسیده است که حسین چاه مى‏کند و آب به دست مى‏آورد، و خود و یارانش مى‏نوشند! به محض این که نامه به تو رسید، بیش از پیش مراقبت کن که دست آنها به آب نرسد و کار را بر حسین و اصحابش بیشتر سخت بگیر و با آنان چنان رفتار کن که با عثمان کردند!!
‏اى از آن را نخواهى آشامید تا از عطش جان دهى!
امام حسین علیه‏السلام فرمود: خدایا او را از تشنگى بکش و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار مده! حمید بن مسلم مى‏گوید: به خدا سوگند که پس از این گفتگو به دیدار او رفتم در حالى که بیمار بود، قسم به آن خدایى که جز او پروردگارى نیست، دیدم که عبدالله بن حصین آنقدر آب مى‏آشامید تا شکمش بالا مى‏آمد، و آن را بالا مى‏آورد! و باز فریاد مى‏زد: العطش! باز آب مى‏خورد تا شکمش آماس مى‏کرد ولى سیراب نمى‌شد! و چنین بود تا جان داد.عمربن سعد طبق فرمان عبیدالله بیش از پیش بر امام علیه‏السلام و یارانش سخت گرفت تا به آب دست نیایند.(56)

ملاقات یزید بن حصین همدانى و عمر بن سعد
چون تحمل عطش خصوصاً براى کودکان دیگر امکان‏پذیر نبود، مردى از یاران امام حسین علیه‏السلام به نام یزیدبن حصین همدانى که در زهد و عبادت معروف بود به امام گفت: به من اجازه ده تا نزد عمربن سعد رفته و با او در مورد آب مذاکره کنم، شاید از این تصمیم برگردد!
امام علیه‏السلام فرمود: اختیار با توست.
او به خیمه عمربن سعد وارد شد بدون آن که سلام کند، عمربن سعد گفت: اى مرد همدانى! چه عاملى تو را از سلام کردن به من بازداشت؟! مگر من مسلمان نیستم و خدا و رسول او را نمى‌شناسم؟!
آن مرد همدانى گفت: اگر تو خود را مسلمان مى‏پندارى، پس چرا بر عترت پیامبر شوریده و تصمیم به کشتن آنها گرفته‏اى و آب فرات را که حتى حیوانات این وادى از آن مى‏نوشند، از آنان مضایقه مى‏کنى و اجازه نمى‌دهى تا آنان نیز از این آب بنوشند حتى اگر جان بر سر عطش بگذارند؟ و گمان مى‏کنى که خدا و رسول او را مى‏شناسى؟!
عمربن سعد سر به زیر انداخت و گفت: اى همدانى! من مى‏دانم که آزار کردن این خاندان حرام است! اما عبیدالله مرا به این کار واداشته است! و من در لحظات حساسى قرار گرفته‏ام و نمى‌دانم باید چه بکنم؟! آیا حکومت رى را رها کنم، حکومتى که در اشتیاق آن مى‏سوزم؟ و یا این که دستانم به خون حسین آلوده گردد در حالى که مى‏دانم کیفر این کار، آتش است؟ ولى حکومت رى به منزله نور چشم من است. اى مرد همدانى! در خودم این گذشت و فداکارى را که بتوانم از حکومت رى چشم بپوشم نمى‌بینم؟!
یزیدبن حصین همدانى باز گشت و ماجرا را به عرض امام رسانید و گفت: عمربن سعد حاضر شده است که شما را براى رسیدن به حکومت رى به قتل برساند!(57)

آوردن آب از فرات
بهر حال هر لحظه تب عطش در خیمه‏ها افزون مى‏شد، امام علیه‏السلام برادر خود عباس بن على بن ابى طالب را فرا خواند و به او مأموریت داد تا همراه سه نفر سواره و بیست نفر پیاده جهت تدارک آب براى خیمه‏ها حرکت کند در حالى که بیست مشگ با خود داشتند. آنان شبانه حرکت کردند تا به نزدیکى شط فرات رسیدند در حالى که نافع به هلال پیشاپیش ایشان با پرچم مخصوص حرکت مى‏کرد.
امام صادق علیه‏السلام فرمود: تاسوعا روزى است که در آن روز امام حسین و اصحابش را محاصره کردند و لشکر کوفه و شام در اطراف او حلقه زده و ابن مرجانه و عمربن سعد به جهت کثرت لشکر و سپاه، اظهار شادمانى و مسرت مى‏کردند، و در این روز حسین را تنها غریب یافتند و دانستند که دیگر یاورى به سراغ او نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند کرد، سپس امام صادق علیه‏السلام فرمود: پدرم فداى آن کسى که او را غریب و تنها گذاشته و در تضعیف او کوشیدند.عمر و بن حجاج پرسید: کیستى؟
نافع بن هلال خود را معرفى کرد.
ابن حجاج گفت: اى برادر! خوش آمدى، علت آمدنت به اینجا چیست؟
نافع گفت: آمده‏ام تا از این آب که ما را از آن محروم کرده‏اند، بنوشم.
عمرو بن حجاج گفت: بنوش، تو را گورا باد.
نافع بن هلال گفت: به خدا سوگند در حالى که حسین و یارانش تشنه کامند هرگز به تنهایى آب ننوشم.
سپاهیان عمرو بن حجاج متوجه همراهان نافع بن هلال شدند، و عمرو بن حجاج گفت: آنها نباید از این آب بنوشند، ما را براى همین جهت در این مکان گمارده‏اند.
در حالى که سپاهیان عمرو بن حجاج نزدیک‌تر مى‏شدند، عباس بن على به پیادگان دستور داد تا مشگ‌ها را پر کنند، و پیادگان نیز طبق دستور عمل کردند، و چون عمرو بن حجاج و سپاهیانش خواستند راه را بر آنان ببندند، عباس بن على و نافع بن هلال بر آنها حمله ور شدند و آنها را به پیکار مشغول کردند، و سواران، راه را بر سپاه عمرو بن حجاج بستند تا پیادگان توانستند مشگ‌هاى آب را از آن منطقه دور کرده و به خیمه‏ها برسانند.(58)

سپاهیان عمرو بن حجاج بر سواران تاختند و اندکى آنها را به عقب راندند تا آن که مردى از سپاهیان عمرو بن حجاج با نیزه نافع بن هلال، زخمى عمیق برداشت و به علت خونریزى شدید، جان داد، و اصحاب به نزد امام باز گشتند.(59)

ملاقات امام علیه‏السلام و عمر بن سعد
امام حسین علیه‏السلام مردى از یاران خود به نام عمرو بن قرظه انصارى را نزد عمر بن سعد فرستاد و از او خواست که شب هنگام در فاصله دو سپاه با هم ملاقاتى داشته باشند، و عمربن سعد پذیرفت. شب هنگام، امام حسین علیه‏السلام با بیست نفر از یارانش و عمربن سعد با بیست نفر از سپاهیانش در محل موعود حضور یافتند.
امام حسین علیه‏السلام به همراهان خود دستور داد تا برگردند و فقط برادر خود عباس بن على و فرزندش على اکبر را در نزد خود نگاه داشت، و همینطور عمربن سعد نیز به جز فرزندش حفص و غلامش، به بقیه همراهان دستور باز گشت داد.
ابتدا امام حسین علیه‏السلام آغاز سخن کرد و فرمود: اى پسر سعد! آیا با من مقابله مى‏کنى و از خدایى که بازگشت تو به سوى اوست، هراسى ندارى؟! من فرزند کسى هستم که تو بهتر مى‏دانى! آیا تو این گروه را رها نمى‌کنى تا با ما باشى؟ و این موجب نزدیکى تو به خداست.
عمربن سعد گفت: اگر از این گروه جدا شوم مى‏ترسم که خانه‏ام را خراب کنند.
امام حسین فرمود: من براى تو خانه‌ات را مى‏سازم.
عمربن سعد گفت: من بیمناکم که املاکم را از من بگیرند!
امام فرمود: من بهتز از آن به تو خواهم داد، از اموالى که در حجاز دارم. و به نقل دیگرى امام فرمود که: من «بغیبغه» را به تو خواهم داد، و آن مزرعه بسیار بزرگى بود که نخل‌هاى زیاد و زراعت کثیرى داشت و معاویه حاضر شد آن را به یک میلیون دینار خریدارى کند ولى امام آن را به او نفروخت.
عمربن سعد گفت: من در کوفه بر جان افراد خانواده‏ام از خشم ابن زیاد بیمناکم و مى‏ترسم که آنها را از دم شمشیر بگذراند!
امام حسین علیه‏السلام هنگامى که مشاهده کرد عمربن سعد از تصمیم خود باز نمى‌گردد، از جاى برخاست در حالى که مى‏فرمود: تو را چه مى‏شود ؟! خداوند جان تو را به زودى در بسترت بگیرد و تو را در روز قیامت نیامرزد، به خدا سوگند من مى‏دانم از گندم عراق جز به مقدارى اندک نخورى!
عمربن سعد با تمسخر گفت: جو، ما را بس است!!(60)
و برخى نوشته‏اند که: امام حسین علیه السلام به او فرمود: مرا مى‏کشى و گمان مى‏کنى که عبیدالله ولایت رى و گرگان را به تو خواهد داد؟! به خدا سوگند که گواراى تو نخواهد بود، و این عهدى است که با من بسته شده است، و تو هرگز به این آرزوى دیرینه خود نخواهى رسید! پس هر کارى که مى‏توانى انجام ده که بعد از من روى شادى را در دنیا و آخرت نخواهى دید، و مى‏بینم که سر تو را در کوفه بر سر نى مى‏گردانند! و کودکان سر تو را هدف قرار داده و به طرف او سنگ پرتاب مى‏کنند.(61)

نامه عمربن سعد به عبیدالله
بعد از این ملاقات، عمربن سعد به لشکرگاه خود باز گشت و به عبیدالله بن زیاد طى نامه‏اى نوشت: خدا آتش فتنه را بنشانید و مردم را بر یک سخن و رأى متحد کرد! این حسین است که مى‏گوید یا به همان مکان که از آنجا آمده، بازگردد، یا به یکى از مرزهاى کشور اسلامى برود و همانند یکى از مسلمانان زندگى کند، و یا این که به شام رفته تا هر چه یزید خواهد درباره او انجام دهد!! و خشنودى و صلاح امت در همین است! (62)
امام علیه‏السلام به حضرت عباس بن على فرمود: اگر مى‏توانى آنها را متقاعد کن که جنگ را تا فردا به تأخیر بیندازند و امشب را مهلت دهند تا ما با خداى خود راز و نیاز کنیم و به درگاهش نماز بگزاریم. خداى متعال مى‏داند که من به خاطر او نماز و تلاوت کتاب او (قرآن) را دوست دارم.

افترأ و بهتان
عقبة بن سمعان(63) مى‏گوید: من با امام حسین از مدینه تا مکه و از مکه تا عراق همراه بودم و تا لحظه‏اى که آن حضرت شهید شد، از او جدا نشدم، آن بزرگوار نه در مدینه و نه در مکه و نه در میان راه و نه در عراق و نه در برابر سپاهیان دشمن، تا لحظه شهادت سخنى نگفت مگر این که من آن را شنیدم، به خدا سوگند آنچه را که مردم مى‏گویند و گمان دارند که او گفته است که: بگذارید من دستم را در دست یزید بگذارم، یا مرا به سر حدى از سر حدات اسلامى بفرستید، چنین سخنى نفرمود! فقط مى‏گفت: بگذارید من در این زمین پهناور بروم تا ببینم امر مردم به کجا پایان مى‏پذیرد.(64) و (65)
برخى نوشته‏اند که: عمربن سعد، کسى را نزد عبیدالله فرستاد و این پیام را بدو رسانید که: اگر یکى از مردم دیلم (کنایه از مردم بیگانه) این مطالب را از تو خواهد و تو آنها را نپذیرى، درباره او ستم روا داشته‏اى.(66)

پاسخ عبیدالله
چون عبیدالله نامه عمربن سعد را در نزد یاران خود قرائت کرد گفت: ابن سعد در صدد چاره‌جویى و دلسوزى براى خویشان خود است.
در این هنگام، شمربن ذى الجوشن از جاى برخاست و گفت: آیا این رفتار را از عمربن سعد مى‏پذیرى؟ حسین به سرزمین تو و در کنار تو آمده است، به خدا سوگند که اگر او از این منطقه کوچ کند و با تو بیعت نکند، روز به روز نیر ومندتر گشته و تو از دستگیرى او عاجز خواهى شد، این را از او مپذیر که شکست تو در آن است! اگر او و یارانش بر فرمان تو گردن نهند انگاه تو در عقوبت و یا عفو آنان مختار خواهى بود.
ابن زیاد گفت: نیکو رأیى است و رأى من نیز بر همین است. اى شمر! نامه مرا نزد عمربن سعد ببر تا بر حسین و یارانش عرضه کند، اگر از قبول حکم من سرباز زدند با آنها بجنگد، و اگر عمربن سعد حاضر به جنگ با آنها نشد تو امیر لشکر باش و گردن عمربن سعد را بزن و نزد من بفرست!(67)

تهدید به عزل
سپس نامه‏اى به عمربن سعد نوشت که: من تو را به سوى حسین نفرستادم که از او دفع شر کنى! و کار به درازا کشانى! و به او امید سلامت و رهایى و زندگى دهى و عذر او را موجه قلمداد کرده و شفیع او گردى! اگر حسین و اصحابش بر حکم من سر فرود آورده و تسلیم مى‏شوند آنان را نزد من بفرست، و اگر از قبول حکم من خوددارى کردند با سپاهیان خود بر آنان بتاز و آنان را از دم شمشیر بگذران و بند از بند آنان جدا کن که مستحق آنند! و چون حسین را کشتى، پیکر او را در زیر سم اسباب لگدکوب کن که او قاطع رحم و ستمکار است! و نمى‌پندارم که پس از مرگ او این عمل (لگدکوب کردن) به او زیانى برساند ولى سخنى است که گفته‏ام و باید انجام شود!! پس اگر فرمان ما را اطاعت کردى تو را پاداش دهم، و اگر از فرمان من سرباز زدى از لشکر ما کناره‌گیر و مسؤلیت آنها را به شمربن ذى الجوشن واگذار که ما فرمان خویش را به او داده‏ایم، والسلام.(68)

روز نهم محرم (تاسوعا)
شمر نامه را از عبیدالله بن زیاد گرفته و از نخلیه که لشکرگاه و پادگان کوفه بود به شتاب بیرون آمد و پیش از ظهر روز پنجشنبه نهم محرم الحرام وارد کربلا شد(69) و نامه عبیدالله را براى عمربن سعد قرائت کرد.
ابن سعد به شمر گفت: واى بر تو! خدا خانه‌ات را خراب کند، چه پیام زشت و ننگینى براى من آورده‏اى! به خدا سوگند که تو عبیدالله را از قبول آنچه من براى او نوشته بودم باز داشتى و کار را خراب کردى، من امیدوار بودم که این کار به صلح تمام شود، به خدا سوگند حسین تسلیم نخواهد شد زیرا روح پدرش در کالبد اوست.
شمر به او گفت: بگو بدانم چه خواهى کرد؟! آیا فرمان امیر را اطاعت کرده و با دشمنش خواهى جنگید و یا کناره خواهى گرفت و من مسؤلیت لشکر را به عهده خواهم داشت؟
عمربن سعد گفت: امیرى لشکر را به تو واگذار نمى‌کنم و در تو این شایستگى را نمى‌بینم، و من خود این کار را به پایان مى‏رسانم، تو امیر پیاده نظام باش.
و بالاخره عمربن سعد شامگاه روز پنجشنبه نهم محرم الحرام خود را براى جنگ آماده کرد.(70)
شمر نامه را از عبیدالله بن زیاد گرفته و از نخلیه که لشکرگاه و پادگان کوفه بود به شتاب بیرون آمد و پیش از ظهر روز پنجشنبه نهم محرم الحرام وارد کربلا شد و نامه عبیدالله را براى عمربن سعد قرائت کرد.
ابن سعد به شمر گفت: واى بر تو! خدا خانه‌ات را خراب کند، چه پیام زشت و ننگینى براى من آورده‏اى! به خدا سوگند که تو عبیدالله را از قبول آنچه من براى او نوشته بودم باز داشتى و کار را خراب کردى، من امیدوار بودم که این کار به صلح تمام شود، به خدا سوگند حسین تسلیم نخواهد شد زیرا روح پدرش در کالبد اوست.امام صادق علیه‏السلام فرمود: تاسوعا روزى است که در آن روز امام حسین و اصحابش را محاصره کردند و لشکر کوفه و شام در اطراف او حلقه زده و ابن مرجانه و عمربن سعد به جهت کثرت لشکر و سپاه، اظهار شادمانى و مسرت مى‏کردند، و در این روز حسین را تنها غریب یافتند و دانستند که دیگر یاورى به سراغ او نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند کرد، سپس امام صادق علیه‏السلام فرمود: پدرم فداى آن کسى که او را غریب و تنها گذاشته و در تضعیف او کوشیدند.(71)

امان نامه
چون شمر، نامه را از عبیدالله گرفت تا در کربلا به ابن سعد ابلاغ کند، او و عبدالله بن ابى المحل (که‏ ام البنین عمه او بود) به عبیدالله گفتند: اى امیر! خواهرزادگان ما همراه با حسین‌اند، اگر صلاح مى‏بینى نامه امانى براى آنها بنویس! عبیدالله پیشنهاد آنها را پذیرفت و به کاتب خود فرمان داد تا امان نامه‏اى براى آنها بنویسد.

رد امان نامه
عبدالله بن ابى المحل امان نامه را به وسیله غلام خود – کزمان(72) - به کربلا فرستاد، و او پس از ورود به کربلا متن امان نامه را براى فرزندان ام البنین قرائت کرد و گفت: این امان نامه‏اى است که عبدالله بن ابى المحل که از بستگان شماست فرستاده است؛ آنها در پاسخ کزمان گفتند: سلام ما را به او برسان و بگو: ما را حاجتى به امان نامه تو نیست، امان خدا بهتر از امان عبیدالله پسر سمیه است.(73)
همچنین شمر به نزدیکى خیام امام آمد و عباس و عبدالله و جعفر و عثمان علیه‏السلام فرزندان على بن ابى طالب علیه‏السلام (که مادرشان ام البنین است) را صدا زد، آنها بیرون آمدند، شمر به آنها گفت: براى شما از عبیدالله امان گرفته‏ام!، و آنها متفقا گفتند: خدا تو را و امان تو را لعنت کند، ما امان داشته باشیم و پسر دختر پیامبر امان نداشته باشد؟!!(74)

اعلان جنگ
پس از رد امان نامه، عمربن سعد فریاد زد که: اى لشکر خدا! سوار شوید و شاد باشید که به بهشت مى‏روید!! و سواره نظام لشکر بعد از نماز عصر عازم جنگ شد.
در این هنگام امام حسین علیه‏السلام در جلوى خیمه خویش نشسته و به شمشیر خود تکیه داده و سر بر زانو نهاده بود، زینب کبرى شیون کنان به نزد برادر آمد و گفت: اى برادر! این فریاد و هیاهو را نمى‌شنوى که هر لحظه به ما نزدیک‌تر مى‏شود؟!
امام حسین علیه‏السلام سر برداشت و فرمود: خواهرم! رسول خدا را همین حال در خواب دیدم، به من فرمود: تو به نزد ما مى‏آیى.
زینب از شنیدن این سخنان چنان بیتاب شد که بى اختیار محکم به صورت خود زد و بناى بیقرارى نهاد.
امام گفت: اى خواهر! چاى شیون نیست، خاموش باش، خدا تو را مشمول رحمت خود گرداند.
در این اثنا حضرت عباس بن على آمد و به امام علیه‏السلام عرض کرد: اى برادر! این سپاه دشمن است که تا نزدیکى خیمه‏ها آمده است!
امام در حالى که بر مى‏خاست فرمود: اى عباس! جانم فداى تو باد! بر اسب خود سوار شو(75) و از آنها بپرس: مگر چه روى داده؟ و براى چه به اینجا آمده‏اند؟!
حضرت عباس علیه‏السلام با بیست سوار که زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر از جلمه آنان بودند، نزد سپاه دشمن آمده و پرسید: چه رخ داده و چه مى‏خواهید؟!
گفتند: فرمان امیر است که به شما بگوییم یا حکم او را بپذیرید و یا آماده کارزار شوید!
عباس علیه‏السلام گفت: از جاى خود حرکت نکنید و شتاب به خرج ندهید تا نزد ابى عبدالله رفته و پیام شما را به او عرض کنم. آنها پذیرفتند و عباس بن على علیه‏السلام به تنهایى نزد امام حسین علیه‏السلام رفت و ماجرا را به عرض امام رسانید، و این در حالى بود که بیست تن همراهان او سپاه عمر بن سعد را نصیحت مى‏کردند و آنان را از جنگ با حسین بر حذر مى‏داشتند و در ضمن از پیشروى آنها به طرف خیمه‏ها جلوگیرى مى‏کردند.(76)

سخنان حبیب بن مظاهر و زهیر
حبیب بن مظاهر به زهیر بن قین گفت: با این گروه سخن باید گفت، خواهى تو و اگر خواهى من.
زهیر گفت: تو به نصیحت این قوم آغاز سخن کن.
حبیب رو به سپاه دشمن کرده و گفت: بدانید که شما بد جماعتى هستید، همان گروهى که نزد خدا در قیامت حاضر شوند در حالى که فرزندان رسول خدا و عترت و اهل‌بیت او را کشته باشند.
عزرة بن قیس گفت: اى حبیب! تو هر چه خواهى و هر چه مى‏توانى خودستائى کن!
زهیر گفت: اى عزره! خداى عز و جل اهل‌بیت را از هر پلیدى دور نموده و آنها را پاک و منزه داشته است، از خدا بترس که من خیر خواه توام، تو را به خدا از آن گروه مباش که یارى گمراهان کنند و به خاطر خشنودى آنان، نفوسى را که طیب و طاهرند، بکشند.(77)
عزره گفت: اى زهیر! تو از شیعیان این خاندان نبوده بلکه عثمانى هستى.
زهیر گفت: آیا در اینجا بودنم به تو نمى‌گوید که من پیرو این خاندانم؟! به خدا سوگند که نامه‏اى براى او ننوشتم و قاصدى را نزد او نفرستادم و وعده یارى هم به او ندادم، بلکه او را در بین راه دیدار نمودم و هنگامى که او را دیدم، رسول خدا و منزلت امام حسین علیه‏السلام نزد او را به یاد آوردم، چون دانستم که دشمن بر او رحم نخواهد کرد، تصمیم به یارى او گرفتم تا جان خود را فداى او کنم، باشد که حقوق خدا و پیامبر او را که شما نادیده گرفته‏اید، حفظ کرده باشم.(78)
امام علیه‏السلام به حضرت عباس بن على فرمود: اگر مى‏توانى آنها را متقاعد کن که جنگ را تا فردا به تأخیر بیندازند و امشب را مهلت دهند تا ما با خداى خود راز و نیاز کنیم و به درگاهش نماز بگزاریم.(79) خداى متعال مى‏داند که من به خاطر او نماز و تلاوت کتاب او (قرآن) را دوست دارم.(80)
امامت - تبیان




[ شنبه 10 آبان 1393 ] [ 02:31 ب.ظ ] [ حمزه علینقی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
یاران مهدی