تبلیغات
وبلاگ دوستداران حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشریف

وبلاگ دوستداران حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشریف
نویسندگان
عکس
خائنین و مطرودین اسلام
اقتدار ایران و حامیان اسلام
نظر سنجی
طراحی جدید وبلاگ ...




لینک دوستان
لینک های مفید

کرامات حضرت عبدالعظیم علیه السّلام

نجات پینه دوز

علامه سید محمد حسین در کتاب روح مجرد، ص: 271نقل کرده است :پینه‏دوزى بود سر كوچه حمّام وزیر كه منزل ما در آنجا بود، و ما كفشهاى خود را براى پینه و وصله به او میدادیم. یك روز با حالت گریه به منزل آمد و این قضیّه را براى پدرم كه عالم محلّه بود تعریف كرد، و من صغیر بودم و خوب به خاطر دارم.مى‏گفت: ما كفش دوزها عادتمان بر اینست كه چون بخواهیم میخهائى را به كفش بزنیم، یك مشت از آنرا در دهان خود میریزیم، سپس یكى یكى در مى‏آوریم و به كفش میكوبیم. من یك مشت میخ سیاه بنفش (كه معروف است و بلند و نوك تیز است) در دهان خود ریختم تا به كفش بزنم. ناگهان كسى آمد و مشغول گفتار شد و من غفلت كردم و آنها را بلعیدم در آنگاه مرگ را در برابر چشمانم مشاهده كردم كه اینك است كه معده و روده من پاره پاره شود. بدون معطّلى در دكّان را بستم و به حضرت عبد العظیم علیه السّلام رفتم، و خود را به ضریح چسباندم و گفتم: یا سَیِّدَ الْكَریم! تو میدانى كه من عائله سنگین دارم، فقط شفاى خود را از تو میخواهم. حالم بسیار منقلب بود. چون از حرم بیرون آمدم، وسط صحن كنار حوض نشستم. ناگهان حال قِى و استفراغى به من دست داد، چون قى كردم دیدم همه آن میخها در آن است‏

پیمان دو خادم

دو نفر از خادمین حضرت عبدالعظیم علیه السّلام با هم عهد می بندند كه هر كدام زودتر ازدنیا رفت از خدا بخواهد دیگری را هم ببرد . از قضا یكی از آنان به رحمت خدا می رود . پس از گذشت چهل روز، یار هم عهد در عالم رویا ، متوّفی را می بیند كه در جایگاهی مناسب و خوب قرار دارد . سلام می كند و به او می گوید : رفیق ، از تو گله دارم ، مگر ما با هم قرار و عهد نداشتیم ؟ و او پاسخ می دهد : درست است . من بر سر عهد بودم ، اما مقداری از پیمانه ات خالی است ، وقتی پر شود ، خواهی آمد . این بار می پرسد : به من بگو آنجا چه خبر است ؟ این مكان خوب و خرّم را چطور به تو داده اند ؟ پاسخ می دهد : آن قدر بگویم كه سخت است . یادت می آید در آن سفر كربلا كه رفتیم از چند گمرك باید می گذشتیم . اینجا هم همان است . گمرك به گمرك جلوی آدم را می گیرند . یكی از آنها مربوط به حساب نماز است . یكی مربوط به روزه است و الی آخر. امّا رفیق ، من به هر یك از این جایگاهها می رسیدم ، وجود مقدّس حضرت عبدالعظیم علیه السّلام تشریف می آورد ، دست مرا می گرفت و از آنجا رد می كرد . تا مرحله آخر كه مرا به اینجا آوردند و می بینی … . ده سال پس از این خواب ، آن خادم هم از دنیا رفت تا به یار هم عهد خود بپیوندد …


ماجرای تعزیه

در سالهای گذشته ، موضوعی تا مدّتها در شهرری نقل محافل بود و امروز نیز پیرمردها آن را به یاد دارند ، و اگر از آنان بپرسید چه كسی كاشی كاری مناره های حرم سیّدالكریم علیه السّلام را انجام داده ، پاسخ می دهند :«همان كه از ایوان امامزاده حمزه علیه السّلام افتاد دنبه گوسفندش تركید .» حال ببینیم كه این ماجرا چه بوده است؟! در آن زمان ایّام محرّم كه فرا می رسید در صحن حضرت حمزه بن موسی علیه السّلام هر روز مراسم تعزیه خوانی برقرار می شد . آن روز موضوع تعزیه مربوط به قربانی كردن حضرت اسماعیل علیه السّلام توسّط حضرت ابراهیم علیه السّلام بود . در این تعزیه اینطور عمل می شد كه وقتی تعزیه خوان به تلاش حضرت ابراهیم علیه السّلام برای قربانی كردن حضرت اسماعیل علیه السّلام می رسید و به اراده خداوند موفّق به این كار نمی شد ، در همین لحظه جعبه ای از بالای ایوان به طرف پایین می آمد كه درون آن فردی كه نقش جبرئیل را ایفا می كرد به همراه یك گوسفند قرار داشت . گوسفند كه به زمین می رسید ، كسی كه نقش حضرت ابراهیم علیه السّلام را داشت آن را می گرفت و قربانی می كرد . این جعبه به وسیله طنابی از بالای ایوان هدایت می شد. آنرزو در حالی كه جمعیّت انبوهی به تماشای تعزیه نشسته بودند كار به لحظه پایین آمدن جعبه رسید . طبق معمول درون جعبه «استاد محمود كاشی كار» كه نقش جبرئیل را داشت به همراه یك رأس گوسفند قرار گرفته بود . جعبه هنوز فاصله چندانی از ایوان نگرفته بود كه صدای جمعیّت و شیپور و طبل موجب رم كردن گوسفند شد كه در اثر تكان های شدید بالاخره به واژگون شدن جعبه انجامید . در این لحظات حسّاس معین البكاء (مسؤول تعزیه) كه مراقب این اوضاع بود در یك آن متوجّه این واقعه می شود و در همان حال با ذكر «یا پسر موسی بن جعفر علیه السّلام » متوسّل به حضرت حمزه بن موسی علیه السّلام می گردد . در آنجا بود كه جمعیّت در عین ناباوری می بیند گوسفند به صورت چهار دست و پا در میان جمعیّت می افتد و در پی آ‎ن استاد محمود كاشی كار نیز آنچنان دقیق بر روی گوسفند می افتد كه دنبه گوسفند می تركد . در این واقعه با وجود آن جمعیّت فشرده و ارتفاع زیاد ، به هیچ یك از تماشاچیان و همچنین استاد محمود كاشی كار ، كوچكترین آسیبی وارد نمی شود . استاد محمود كاشی كار همان كسی است كه كاشی كاری مناره های حرم حضرت عبدالعظیم علیه السّلام یادگار اوست.

هدیه سیّدالكریم علیه السّلام

یكی از علمای بزرگ پس از آنكه مقطعی از درسش را در نجف به پایان می برد به تهران می آید و مقدّمات ازدواج ایشان فراهم می گردد . دختری معرّفی می شود و به خواستگاری می روند ، مسائل مطابق سلیقه طرفین طی می شود . جز اینكه پدر دختر شرطی را برای داماد مطرح می كند ، تا پس از تحقّق آن دختر به خانه بخت برود . شرط پدر دختر تهیّه این اقلام بود : یك جفت گوشواره ، 4 عدد النگو ، 2 عدد پیراهن ، 2 قواره چادری و 2 جفت كفش . اگر چه درخواست خانواده عروس چندان سخت و چشمگیر نبود ، لكن برای آن عالم بزرگوار تهیّه همین قدر هم مقدور نبود .ایشان ناامید از انجام شرط ، عازم قم می شود . امّا قبل از حركت به سمت قم به قصد زیارت حضرت عبدالعظیم علیه السّلام در شهرری توقّف می كند . آن عالم بزرگوار قبل از آنكه به حرم مشرّف شود ، دقایقی را در حیاط صحن و مقابل ایوان می ایستد . تمام حواسش به شرطی است كه از عهده انجام آن برنیامده است . در این لحظه كاملاً متوجّه آن حضرت می شود و مشكل را با آن وجود مقدّس در میان می گذارد . در حالتی دل شكسته زار زار می گرید و برای آنكه كسی متوّجه نشود عبایش را روی صورتش می گیرد . چند لحظه بعد ، كسی دست روی شانه اش می گذارد و آرام به گوشش می خواند : كه آقا ، بسته تان را بردارید تا خدای نكرده كسی آن را نبرد ! و ایشان ناراحت از اینكه او را از چنین حالی بیرون آورده اند ، مكثی می كند و بعد چشم می اندازد ، بسته ای جلوی پایش افتاده است ! ابتدا اعتنا نمی كند ، امّا ، بلافاصله طنین صدایی را كه لحظاتی قبل او را متوجّه این بسته كرده بود در ذهنش می نشیند . نگاه جستجو گرش كسی را نمی یابد . بسته را می گشاید . درون بسته این اشیاء به طور مرتّب چیده شده بود : 2 جفت كفش زنانه ، 2 قواره چادری ، 2 عدد پیراهن ، 4 عدد النگوی طلا و یك جفت گوشواره .

یك ریال بده ، دو ریال بگیر

 یكی از خادمین سادات نقل می كرد : یك روز صبح عیالم رو به من كرد كه : «امشب مهمان داریم ، برو چیزی تهیّه كن .» از منزل بیرون آمدم در حالی كه حتیّ یك شاهی هم نداشتم . آن روز نوبت كشیك من نبود . در آن وضعیّت كسی را نیافتم تا از او درخواست كمكی كنم . اگر هم می یافتم ، از چنین درخواستی شرم می كردم . بنابراین بی اختیار به سمت حرم رفتم . حرم خلوت بود و معدود زوّار مشغول زیارت بودند . رو به ضریح به حضرت عبدالعظیم علیه السّلام عرض كردم : «یابن رسول الله تفضّلی فرما ، شرمنده عیال و مهمان نشوم .» بعد ازاینكه این خواسته از قلبم گذشت ، گوشه ای از حرم ایستاده بودم كه زائری جلو آمد و به من گفت : «سیّد، یك ریال به من بده ، وقتی از زیارت امامزاده حمزه علیه السّلام برگشتم ، دو ریال به تو می دهم .» این موضوع زیاد متعجّبم نكرد . بسیاری بودند كه برای بیشتر شدن بركت مالشان اینكار را می كردند ، و به همین رسم پولی به دست سیّدی می دادند و آن را پس می گرفتند . خوشحال از اینكه بالاخره با این یك ریال ها به التفاوت می توانستم مهمانی آن شب را آبرومندانه برگزار كنم . امّا من همان یك ریال را هم نداشتم . به زائر گفتم : «آقا ، یك دقیقه صبر كنید ، الان برمی گردم .» بیرون آمدم ، همینطور كه دور و برم را نگاه می كردم ، یكی از آشنایان را دیدم . به او گفتم یك ریال به من قرض بده نیمساعت دیگر پس می دهم ، یك ریالی را گرفته به نزد آن زائر رفتم . ایشان یك ریالی را گرفت و به زیارت امامزاده حمزه علیه السّلام رفت . و همان طور كه گفته بود ، وقتی از زیارت بازگشت یك سكّه كف دستم گذاشت . خادمین دیگر كه این صحنه را زیرنظر داشتند ، پرسیدند قضیّه چیست ؟ ماجرا را گفتم . امّا آنان به حرف من اكتفا نكردند و از آن زائر هم پرسیدند . ایشان هم به آنان همان را گفته بود و از حرم بیرون رفته بود . من به خیال خودم رفتم ، تا یك ریالی كه قرض گرفته بودم ، پس بدهم . امّا وقتی چشمم به سكّه افتاد ، دیدم این دو ریالی زرد است و می درخشد ! با تعجّب به بازار رفتم . سكّه را به یكی از طلا فروشان نشان دادم . عیار گرفت و گفت : «طلاست » و آن را 3 تومان می خرد . از آن سه تومان یك ریال قرض را پس دادم و 29 ریال بقیّه را به خانه بردم . آن زائر غریب را هیچگاه قبل از آن ندیده بودم و بعدها نیز ندیدم .

عبای نو

 مرحوم علّامه آقا شیخ محمّد تقی بافقی از مراجع عالی قدر و مبارزی بود كه در زمان سلطنت زور رضاخان به شهر ری تبعید شده بود . این شخصیّت نورانی منشاء بركات و صاحب كراماتی در این شهر بود و مردم شهر ری در مدّت اقامت ایشان از این چشمه فیض بهره ها بردند . در آن سالها ، مرحوم علّامه بافقی در مسجد پشت حرم كه امروز به نام مسجد آقا شیخ محمّد تقی خوانده می شود ، اقامه نماز می كرد . یكی از روزهای محرّم كه در این مسجد روضه خوانی بر پا بود ، طلبه غریبی كه به منظور خواندن روضه در مجالس روضه خوانی ایّام محرّم به شهرری آمده بود ، به زیارت حرم حضرت عبدالعظیم علیه السّلام رفت . عبای این طلبه پاره و مندرس بود ، و او در این فكر بود كه چگونه با این عبا به مجلس روضه خوانی برود . در همین افكار رو به حرم كرد و سیّد الكریم علیه السّلام نجوا كرد كه : « توجّهی بفرما » . از حرم كه بیرون آمد از كسی پرسید : اینجا تكیه یا روضه خوانی كجاست ؟ مسجد پشت حرم را نشانش دادند . وقتی به مسجد رسید ، آقا شیخ محمّد تقی بالای منبر بود . وارد مسجد كه شد نگاهش متوجّه آقا شیخ شد كه با سر به او اشاره می كند و پای منبر را نشان می دهد . به عبارتی از او دعوت می كند پای منبر بنشیند . طلبه همان كار را می كند . صحبت و منبر آقا شیخ كه تمام می شود ، ایشان به طرف آن طلبه می آیند و ضمن سلام و علیك و احوالپرسی می پرسد : شما عبا می خواستید ؟ طلبه پاسخ میدهد : بله ، ولی نه از شما ! آقا شیخ می گوید : بله ، درست است ، شما از سیّد الكریم علیه السّلام خواسته اید . سپس دست او را گرفته به منزل می برد و عبای حواله شده را تقدیم آن طلبه می كند .



طبقه بندی: عمومی، عکسها،
[ یکشنبه 7 اسفند 1390 ] [ 11:48 ق.ظ ] [ حمزه علینقی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
یاران مهدی