تبلیغات
وبلاگ دوستداران حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشریف

وبلاگ دوستداران حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشریف
نویسندگان
عکس
خائنین و مطرودین اسلام
اقتدار ایران و حامیان اسلام
نظر سنجی
طراحی جدید وبلاگ ...




لینک دوستان
لینک های مفید

 

امیرمؤمنان(ع) در این باره مى‏فرماید: وقتى رسول خدا(ص) در مریضى آخر خود در بستر بیمارى افتاده بود، من سر مبارك وى را بر روى سینه خود نهاده بودم و سراى حضرت(ص) انباشته از مهاجر و انصار بود و عباس عموى پیامبر(ص) رو به روى او نشسته بود و رسول خدا(ص) زمانى به هوش مى‏آمد و زمانى از هوش مى‏رفت. اندكى كه حال آن جناب بهتر شد، خطاب به عباس فرمود:« اى عباس، اى عموى پیامبر(ص)! وصیت مرا در مورد فرزندانم و همسرانم قبول كن و قرض هاى مرا ادا نما و وعده‏هایى كه به مردم داده‏ام به جاى آور و چنان كن كه بر ذمه من چیزى نماند.»

عباس عرض كرد:«اى رسول خدا(ص) من پیرمردى هستم كه فرزندان و عیال بسیار دارم و دارایى و اموال من اندك است [چگونه وصیت تو را بپذیرم و به وعده‏هایت عمل كنم] در حالى كه تو از ابر پر باران و نسیم رها شده بخشنده ‏تر بودى [و وعده‏هاى بسیار داده‏اى] خوب است از من درگذرى و این وظیفه بر دوش كسى نهى كه توانایى بیشترى دارد!»

رسول خدا(ص) فرمود:« آگاه باش كه اینك وصیت‏ خود را به كسى خواهم گفت كه آن را مى‏پذیرد و حق آن را ادا مى‏نماید و او كسى است كه این سخنان را كه تو گفتى نخواهد گفت! یا على(ع) بدان كه این حق توست و احدى نباید در این امر با تو ستیزه كند، اكنون وصیت مرا بپذیر و آنچه به مردمان وعده داده‏ام به جاى ‏آر و قرض مرا ادا كن. یا على(ع) پس از من امر خاندانم به دست توست و پیام مرا به كسانى كه پس از من مى‏آیند برسان.»

امیرمؤمنان(ع) گوید:« من وقتى دیدم كه رسول خدا(ص) از مرگ خود سخن مى‏گوید، قلبم لرزید و به خاطر آن به گریه درآمدم و نتوانستم كه درخواست پیامبر(ص) را با سخنى پاسخ گویم.»

پیامبر اكرم(ص) دوباره فرمود:« یا على آیا وصیت من را قبول مى‏كنى!؟» و من در حالتى كه گریه گلویم را مى‏فشرد و كلمات را نمى‏توانستم به درستى ادا نمایم، گفتم:

آرى اى رسول خدا(ص)! آن گاه رو به بلال كرد و گفت: اى بلال! كلاهخُود و زره و پرچم مرا كه «عقاب‏» نام دارد و شمشیرم ذوالفقار و عمامه‏ام را كه «سحاب‏» نام دارد برایم بیاور...[ سپس رسول خدا(ص) آنچه كه مختص خود وى بود از جمله لباسى كه در شب معراج پوشیده بود و لباسى كه در جنگ احد بر تن داشت و كلاه هایى كه مربوط به سفر، روزهاى عید و مجالس دوستانه بود و حیواناتى كه در خدمت آن حضرت بود را طلب كرد] و بلال همه را آورد مگر زره پیامبر(ص) كه در گرو بود. آن گاه رو به من كرد و فرمود: « یا على(ع) برخیز و اینها را در حالى كه من زنده‏ام، در حضور این جمع بگیر تا كسى پس از من بر سر آنها با تو نزاع نجوید.»

من برخاستم و با این كه توانایى راه رفتن نداشتم، آنها را  گرفتم و به خانه خود بردم و چون بازگشتم و رو به روى پیامبر(ص) ایستادم، به من نگریست و بعد انگشترى خود را از دست ‏بیرون آورد و به من داد و گفت: « بگیر یا على این مال توست در دنیا و آخرت!»

بعد رسول خدا(ص) فرمود:« یا على(ع) مرا بنشان.» من او را نشاندم و بر سینه من تكیه داد و هر آینه مى‏دیدم كه رسول خدا(ص) از بسیارى ضعف سر مبارك را به سختى نگاه مى‏دارد و با وجود این، با صداى بلند كه همه اهل خانه مى‏شنیدند فرمود:« همانا برادر و وصى من و جانشینم در خاندانم على بن ابى‏طالب است. اوست كه قرض مرا ادا مى‏كند و وعده‏هایم را وفا مى‏نماید. اى بنى‏هاشم، اى بنى‏عبدالمطلب، كینه على(ع) را به دل نداشته باشید و از فرمان هایش سرپیچى نكنید كه گمراه مى‏شوید و با او حسد نورزید و از وى برائت نجویید كه كافر خواهید شد.»

سپس به من گفت:« مرا در بسترم بخوابان.» و بلال را فرمود كه حسن(ع) و حسین(ع) را نزد او بیاورد بلال رفت و آنها را با خود آورد. پیامبر(ص) آن دو را به سینه خویش چسباند و آنها را مى‏بویید.

على(ع) مى‏گوید: من پنداشتم كه حسن(ع) و حسین(ع) باعث‏ شدند كه اندوه و رنج پیامبر(ص) فزونى یابد، خواستم آن دو را از حضرت(ص) جدا سازم. فرمود:« یا على(ع) آنها را واگذار تا مرا ببویند و من هم آنها را ببویم! بگذار تا آن دو از وجود من بهره گیرند و من نیز از وجود ایشان بهره گیرم! به راستى كه پس از من مشكلات بسیار خواهند داشت و مصایب سختى را تحمل خواهند كرد، پس لعنت ‏خداوند بر آن كس باد كه حق حسن(ع) و حسین(ع) را پست ‏شمارد. پروردگارا! من این دو را و على صالح ‏ترین مؤمنان را به تو مى‏سپارم!» (1)

در محضر فرشتگان

از برخى روایات استفاده مى‏شود كه رسول خدا(ص) در محضر فرشتگان مقرب، على(ع) را وصى خود قرار داد و آنان شاهد بودند، از آن جمله روایتى است كه از امام كاظم(ع) نقل شده است كه امیرالمؤمنین فرمود: در شبى از شب هاى بیماری پیامبر(ص) من نشسته بودم و حضرت(ص) بر سینه من تكیه داده بود و فاطمه(س) دخترش نیز حضور داشت. رسول خدا(ص) فرموده بود كه همسرانش و سایر زنان از نزد وى بیرون روند و آنها رفته بودند. پیامبر اكرم(ص) به من فرمود: «اى اباالحسن! از جاى خود برخیز و رو به روى من بایست.»

من برخاستم و جبرئیل به جاى من نشست و پیامبر(ص) بر سینه وى تكیه داد و میكائیل در جانب راست پیامبر(ص) بنشست. حضرت فرمود:« یا على(ع) دست هاى خود را بر هم بگذار!»

من این كار را انجام دادم. آن گاه فرمود:« من با تو عهد بسته بودم و اینك آن عهد را تازه مى‏كنم، در محضر جبرئیل و میكائیل كه دو امین پروردگار جهانیانند. یا على! تو را به حقى كه این دو بر گردن تو دارند، هر چه در وصیت من آمده است ‏باید به جاى آورى و مفاد آن را بپذیرى و صبر را پیشه خود سازى و بر راه و روش من پایدارى كنى نه روش فلان كس و فلان كس! اكنون هر چه را خدا به تو عنایت كرده است‏ با قدرت پذیرا باش.»

من دست هایم را به روى هم نهاده بودم و پیامبر(ص) دست مبارك خود را بین دو دست من گذاشت، به طورى كه گویى بین آن دو چیزى قرار مى‏داد، سپس فرمود:« من بین دست هایت ‏حكمت و دانش آنچه را برایت پیش خواهد آمد، نهادم، تا چیزى از سرنوشت تو نباشد كه از آن آگاه نباشى و هر گاه مرگ تو فرا رسید وصیت ‏خود را به امام پس از خود بگوى، بنابر آنچه من به تو وصیت كردم و همانند من عمل كن و نیازى به كتاب و نوشته‏اى نیست.» (2)

نزول كتاب وصیت از آسمان

امام موسى بن جعفر(ع) فرمود به پدرم اباعبدالله (ع) عرض كردم:« آیا نویسنده وصیت، حضرت على(ع) نبود و رسول خدا(ص) مفاد آن را بر او نمى‏خواند، در حالى كه جبرئیل و سایر فرشتگان شاهد بودند؟» پدرم مدتى سكوت كرد، بعد فرمود: «اى اباالحسن! ماجرا چنین بود كه گفتى لكن هنگامى كه زمان رحلت رسول خدا(ص) رسید، وصیت‏ به صورت كتابى نوشته شده از آسمان نازل شد و جبرئیل(ع) همراه با فرشتگانى كه امین خداى تبارك و تعالى هستند، آن را نزد رسول اكرم(ص) آورد و به ایشان گفت:« اى محمد(ص) هر كس كه نزد توست ‏بیرون فرست مگر وصى خود را كه باید كتاب وصیت را بگیرد و ما شاهد باشیم كه تو وصیت را به وى دادى و او اجراى آن را ضمانت كند.»

رسول خدا(ص) همگان را دستور داد كه از خانه بیرون روند. تنها على(ع) و فاطمه(س) بین پرده و در اتاق باقى ماندند.

جبرئیل(ع) به پیامبر(ص) عرض كرد:« پروردگارت تو را سلام مى‏رساند و مى‏گوید: این كتابى است كه من با تو عهد بسته بودم و شرط كرده بودم [عمل به آن را] و من خود شاهد هستم و فرشتگانم را بر تو شاهد گرفتم و من تنها براى شهادت كافى هستم اى محمد(ص)!»

وقتى سخن به این جا رسید، مفاصل پیامبر(ص) به لرزه درآمد و گفت:«اى جبرئیل! خداى من، اوست كه سلام است و سلام از وى است و سلام به سوى او باز مى‏گردد. راست گفت‏ خداى عزوجل و نیكى نمود، كتاب را به من ده!»

جبرئیل كتاب وصیت را به رسول اكرم(ص) داد و گفت كه آن را به امیرمؤمنان(ع) دهد. چون على(ع) كتاب را گرفت، رسول خدا(ص) فرمود: «بخوان!»

امیرمؤمنان(ع) آن را كلمه به كلمه خواند، سپس رسول خدا(ص) به او گفت: یا على(ع) این عهد خدایم تبارك و تعالى به سوى من است و خواسته وى و امانت او پیش من است و به راستى كه من آن را ابلاغ كردم و خیرخواهى نمودم و امانت را ادا كردم.»

على(ع) عرض كرد: « پدر و مادرم فداى تو باد! من هم شهادت مى‏دهم كه تو پیام خود را ابلاغ كردى و نصیحت ‏خود گفتى و در آنچه فرمودى صادق بودى و گوش و چشم و گوشت و خون من نیز بر این امر گواه است!»

جبرئیل(ع) گفت:« من نیز بر آنچه مى‏گویید گواه هستم!»

پیامبر(ص) فرمود:« یا على(ع) وصیت مرا گرفتى و دانستى كه چیست و با خداوند و من پیمان بستى كه به هر چه در آن است عمل كنى.»

على(ع): «آرى، پدر و مادرم فداى تو باد! انجام آن به عهده من است و بر خداست كه مرا یارى دهد و توفیق عطا فرماید كه به مفاد آن وفا كنم.»

رسول خدا(ص): « یا على(ع) اراده نموده‏ام كه بر پیمان تو شاهد بگیرم كه روز قیامت ‏شهادت دهند كه من به وظیفه خود عمل كردم.»

على(ع): «آرى گواه گیرید!»

پیامبر اكرم(ص):« همانا من جبرئیل و میكائیل(ع) كه هر دو در این جا حاضرند و فرشتگان مقرب خداوند نیز با آنهایند بر آنچه اینك بین من و تو گذشت ‏شاهد مى‏گیرم.»

على(ع):« بله شهادت دهند، پدر و مادرم فدایت! من هم آنها را گواه مى‏گیرم.»

و رسول خدا(ص) فرشتگان را شاهد گرفت... سپس رسول اكرم، فاطمه، حسن، حسین علیهم السلام را به حضور خواند و مانند امیرالمؤمنین(ع) آنها را از وصیت ‏خود آگاه كرد. آنان هم مانند على(ع) سخن گفتند و قبول كردند و سرانجام كتاب وصیت ‏با طلایى كه آتش به آن نرسیده بود مهر شد و تحویل امیرمؤمنان(ع) گشت. (3)

مفاد وصیت

از جمله مفاد این وصیت كه به دستور خداى تعالى پیامبراكرم(ص) انجام آن را بر على(ع) شرط نمود این بود كه فرمود: « یا على(ع) به آنچه در این وصیت آمده است وفا كن، آن كس كه خدا و رسولش را دوست دارد، دوست ‏بدار و با هر كه با خدا و رسولش دشمنى ورزد، دشمن باش و از آنان بیزارى بجوى و صبور باش و خشم خود را فرو خور، گرچه حق تو پایمال گردد و خمس تو غصب شود و هتك حرمت ‏حرم تو كنند.»

على(ع) عرض كرد:« پذیرفتم اى رسول خدا(ص)!»

امیرالمؤمنین(ع) گوید: سوگند به خدایى كه دانه را شكافت و انسان را آفرید من هر آینه شنیدم كه جبرئیل(ع) به نبى‏اكرم(ص) مى‏گفت:« اى محمد(ص) به على(ع) بگوى كه حرم تو هتك مى‏گردد كه حرم خدا و رسول خدا(ص) نیز هست و محاسن تو از خون روشن سرت خضاب خواهد شد.»

من چون معناى این كلمات را كه جبرئیل امین مى‏گفت فهم كردم [و دانستم كه حرم من هتك خواهد شد] به روى درافتادم و از حال رفتم و چون بازآمدم، گفتم: «آرى پذیرفتم و راضى هستم! اگر چه به حرم من جسارت روا دارند و سنت هاى خدا و رسول را معطل گذارند و كتاب خدا پاره پاره شود و كعبه خراب گردد و محاسنم از خون روشن سرم خضاب شود، پیوسته صبورى خواهم كرد و كار را به خدا وا مى‏گذارم تا این كه نزد تو حاضر گردم.» (4)

و باز از جمله موارد وصیت رسول خدا(ص) این بود كه در خانه‏اش، كه در آن جان سپرده بود، دفن گردد و با سه پارچه كفن شود كه یكى از آنها یمنى باشد و كسى جز على(ع) داخل قبر نشود و به على(ع) فرمود:« یا على(ع) تو و دخترم فاطمه(س) و حسن و حسین علیهما السلام با هم بر من نماز بخوانید و نخست هفتاد و و پنج تكبیر بگویید. سپس نماز را با پنج تكبیر به جاى آور و آن را تمام كن و البته این كار پس از آن است كه از طرف خداوند به تو اجازه نماز داده شود.»

على(ع) عرض كرد: «پدر و مادرم فداى تو باد! چه كسى به من اجازه نماز مى‏دهد؟»

فرمود:«جبرئیل(ع) به تو اجازه خواهد داد. و پس از شما هر كس از خاندانم حاضر شد، گروه گروه بر من نماز بخوانند، سپس زنان ایشان و در آخر مردم نماز بخوانند.» (5)

و نیز فرمود: هرگاه من جان تسلیم نمودم و تو تمام آنچه را كه من وصیت كرده‏ام انجام دادى و مرا در قبرم پنهان ساختى، پس در خانه خود آرام گیر و آیات قرآن را بر طبق تالیف آن گردآورى كن و واجبات و احكام را چنان كه نازل شده‏اند، ثبت نما و سپس باقى آنچه را گفته‏ام به جاى آور و هیچ سرزنشى بر تو نیست و باید كه صبورى كنى بر ستم هایى كه ایشان در حق تو روا دارند تا این كه به سوى من آیى.» (6)

اتمام حجت ‏با على(ع)

رسول خدا هنگامى كه كتاب وصیت‏ خود را به امیرمؤمنان(ع) داد فرمود: در قبال این وصیت فرداى قیامت در برابر خداى تبارك و تعالى كه پروردگار عرش است مى‏بایست جوابگو باشى! به راستى كه من روز قیامت ‏با استناد به حلال و حرام خدا و آیات محكم و متشابه، آن سان كه خداوند نازل فرموده و در كتاب وى جمع آمده است، با تو محاجه خواهم كرد و از تو حجت‏ خواهم طلبید در مورد آنچه تو را امر كردم و انجام واجبات الهى آن گونه كه نازل شده‏اند و احكام شریعت و در مورد امر به معروف و نهى از منكر و دورى جستن از آن، و بر پاى داشتن حدود الهى و عمل به فرمان هاى حق و تمامى امور دین و هم از تو حجت ‏خواهم خواست درباره گزاردن نماز در وقت ‏خود و اعطاى زكات به مستحقین آن و حج‏ بیت الله و جهاد در راه خدا. پس تو چه پاسخى خواهى داشت‏ یا على(ع)!؟

امیرمؤمنان(ع) عرض كرد: پدر و مادرم فدایت! امید دارم به سبب بلندى مرتبت تو در نزد خدا و مقام ارجمندى كه پیش او دارى و نعماتى كه تو را ارزانى داشته است، خداوند مرا یارى نماید و استقامت عطا فرماید و من فرداى قیامت ‏با شما ملاقات نكنم در حالى كه در انجام وظیفه خود سستى و تقصیرى كرده باشم و یا تفریط نموده باشم و باعث درهم شدن چهره مباركتان در برابر من و دیدگان پدران و مادران خود شوم. بلكه مرا خواهى یافت كه تا زنده‏ام پیوسته بر طبق وصیت‏ شما رفتار كنم و راه و روش شما را دنبال نمایم تا با این حالت نزدتان شرفیاب شوم و بعد از من فرزندانم به ترتیب بدون هیچ گونه تقصیرى و تفریطى چنین خواهند كرد. در این لحظه رسول خدا(ص) از هوش برفت و على(ع)، پیامبر(ص) را در آغوش گرفت در حالى كه مى‏گفت: « پدر و مادرم فداى تو باد! پس از تو چه دهشتى ما را فرا خواهد گرفت و وحشت دختر تو و پسرانت چه اندازه خواهد بود و غصه‏هاى من بعد از تو چه طولانى خواهد بود، اى برادرم! از خانه من اخبار آسمان ها قطع خواهد شد و پس از تو دیگر جبرئیل و میكائیل نخواهم دید و دیگر هیچ اثرى از آنها نخواهم یافت و صداى آنها را نخواهم شنید.» و رسول خدا همچنان مدهوش بود. (7)

آخرین سفارش ها

امام كاظم علیه السلام نقل مى‏كند كه از پدرم پرسیدم: وقتى فرشتگان پیامبر(ص) را ترك گفتند چه اتفاقى افتاد؟ فرمود: رسول خدا(ص)، فاطمه، على، حسن و حسین علیهم السلام را به گرد خود خواند و به كسانى كه در خانه بودند فرمود:« از نزد من بیرون بروید» و همسر خود «ام سلمه‏» را فرمود كه بر درگاه بایستد تا كسى وارد خانه نشود. ام سلمه اطاعت كرد. آن گاه رسول خدا(ص) به على(ع) گفت: « یا على نزدیك من بیا.» على(ع) پیشتر رفت، پیامبراكرم(ص)، دست زهرا(س) را گرفت و بر سینه گذاشت ‏بعد با دست دیگر خود دست على(ع) را گرفت و چون خواست ‏با آنها سخنى بگوید، اشك از چشمانش فرو غلتید و نتوانست كلامى بگوید. فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام وقتى حالت گریه پیامبر(ص) را مشاهده كردند به سختى به گریه درآمدند و فاطمه(س) گفت: اى پیامبر خدا(س) رشته قلبم از هم گسست و جگرم آتش گرفت وقتى كه گریه شما را دیدم. اى آقاى پیامبران از اولین تا آخرین آنها، اى امین پروردگار و رسول او، اى محبوب خدا! فرزندانت پس از تو، كه را دارند و با آن خوارى كه بعد از تو مرا فرا گیرد چه كنم؟ چه كسى على(ع) را كه یاور دین است، كمك خواهد كرد؟ چه كسى وحى خدا و فرمان هایش را دریافت ‏خواهد كرد. سپس به سختى گریست و پیامبر(ص) را در آغوش گرفت و چهره او را بوسید و على، حسن و حسین علیهم السلام نیز چنین كردند.

رسول خدا(ص) سربلند كرد و دست فاطمه(س) را در دست على(ع) نهاد و گفت: «اى اباالحسن! این امانت ‏خدا و امانت محمد رسول خدا در دست توست و در مورد فاطمه(س) خدا را و مرا به یاد داشته باش! و به راستى كه تو چنین رفتار مى‏كنى.

یا على(ع) سوگند به خدا كه فاطمه(س) سیده زنان بهشت است از اولین تا آخرین آنها. به خدا قسم! فاطمه(س) همان مریم كبرى است. آگاه باش كه من به این حالت نیافتاده بودم مگر این كه براى شما و فاطمه(س) دعا كردم و خدا آنچه خواسته بودم به من عطا فرمود.

اى على(ع) هر چه فاطمه(س) به تو فرمان داد به جاى آور كه هر آینه من به فاطمه(س) امورى را بیان داشته‏ام كه جبرئیل من را به آنها امر كرد. بدان اى على(ع) كه من از آن كس راضیم كه دخترم فاطمه(س) از او راضی باشد و پروردگار و فرشتگان هم با رضایت او راضى خواهند شد.

واى بر آن كس كه بر فاطمه(س) ستم كند، واى بر آن كس كه حق وى را از او بستاند. واى بر آن كس كه هتك حرمت او كند. واى بر آن كس كه در خانه‏اش را آتش زند، واى بر آن كه ‏دوست وى را بیازارد و واى بر آن كه با او كینه ورزد و ستیزه كند. خداوندا من از ایشان بیزارم و آنان نیز از من برى هستند.»

در این وقت رسول خدا(ص)، فاطمه، على، حسن و حسین - علیهم السلام - را به نام خواند و آنان را در بر گرفت و عرضه داشت:

« بار خدایا! من با اینان و هر كس كه پیروى ایشان كند سر صلح دارم و بر عهده من است كه آنان را داخل بهشت ‏سازم و هر كس با اینها بستیزد و بر ایشان ستم كند یا بر اینها پیشى گیرد یا از ایشان و شیعیانشان بازپس ماند، من دشمن او هستم و با او مى‏جنگم و بر من است كه آنان را به دوزخ درآورم.

سوگند به خدا اى فاطمه(س)! راضى نخواهم شد تا این كه تو راضى شوى! نه به خدا سوگند راضى نمى‏شوم مگر آن كه تو راضى شوى! نه به خدا سوگند راضى نخواهم شد مگر آن كه تو رضا شوى!» (8)

پى‏نوشت‏ها:

1- الطوسى، الامالى، ص‏600 شماره و ص‏572/ اصول كافى ج‏1، ص‏340.

2- محمد باقر مجلسى، بحارالانوار (مؤسسه الوفاء، بیروت، الطبعة الثانیه، 1403 ه - 1983م)، ج‏22، ص‏479 به نقل از رضى بن على بن الطاووس، صص 8 - 21 و 27 و 28.

3- اصول كافى، ج‏2، حدیث شماره‏4.

4- همان.

5- بحارالانوار، ج‏22، ص‏493 به نقل از الطرف، 42 و 43 و 45.

6- بحارالانوار، همان، ص‏483.

7- همان، ص‏482، ح شماره‏30.

8- همان، ص‏484، ح شماره 31، به نقل از الطرف 29 - 34.




طبقه بندی: عمومی،
[ شنبه 1 بهمن 1390 ] [ 07:50 ق.ظ ] [ حمزه علینقی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
یاران مهدی