تبلیغات
وبلاگ دوستداران حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشریف

وبلاگ دوستداران حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشریف
 
عکس
نظر سنجی
طراحی جدید وبلاگ ...




لینک دوستان



طبقه بندی: عکسها،
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 ] [ 10:55 ب.ظ ] [ حمزه علینقی ]

روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد
پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید:
ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟
عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:…
۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.
۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.
در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، درعین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سرانجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم ولی آنها را رها نمی کنیم .




طبقه بندی: عمومی،
[ چهارشنبه 30 فروردین 1391 ] [ 03:57 ب.ظ ] [ حمزه علینقی ]




طبقه بندی: عکسها،
[ جمعه 18 فروردین 1391 ] [ 09:57 ق.ظ ] [ حمزه علینقی ]

 گر چه پیمان را شکستم بر سر پیمانه ام *با همه بد عهدی ام آن عاشق دیوا نه ام

 گر به  ظاهر دورم از در گاه تو ای نازنین* باز  هم مشتاق  روی دلکش جانا نه ام

 از در  میخانه ات  ای شاهد  خوبان مران*با همه عصیان همان دردی کش میخانه ام

 پرده  بردار  از رخ زیبا  که مشتاق  تو ام* آن  رخ  زیبا  ندیده  ،واله   ودیوانه ام

پادشاه  جودی و ما  بنده در گاه  تو* منتظر بر درگهت ،زان بخشش شاهانه ام

در میان بحر هجران غوطه ور گشتم ولی*باز  هم در   جستجوی  گوهر  دردانه ام

همچون من هرگز نباشد بر درت پیمان شکن*لیک  با الطاف  غیر  از تو،  شها! بیگانه ام

چون که لطف توست تنها ضامن رسوایی ام* ور  نه  آن گردم  که افشان در دل ویرانه ام

انتظارت بیش از حد شد ،تحمل تا به کی؟* آفتا با!   بهر  دیدار  رخت  پروانه ام

  واله و«شیدا » ومستم لیک ،محتاج توام* یک نظر بر من نما، ای عارف فرزانه ام!

 




طبقه بندی: عمومی، عکسها،
[ یکشنبه 6 فروردین 1391 ] [ 09:42 ق.ظ ] [ حمزه علینقی ]

مثل ماهی زنده
مثل سبزه زیبا
مثل سمنو شیرین
 
مثل سنبل خوشبو
مثل سیب خوش رنگ
مثل سیر شفابخش
و مثل سكه باارزش باشید.

سال نو مبارک




طبقه بندی: عمومی، عکسها،
[ یکشنبه 28 اسفند 1390 ] [ 10:22 ق.ظ ] [ حمزه علینقی ]

ای آنکه در نگاهت حجمی زنور داری
کی از مسیر کوچه قصد عبور داری؟

چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابی
ای آنکه در حجابت دریای نور داری

من غرق در گناهم، کی می کنی نگاهم؟
برعکس چشمهایم چشمی صبور داری

از پرده ها برون شد، سوز نهانی ما
کوک است ساز دلها، کی میل شور داری؟

در خواب دیده بودم، یک شب فروغ رویت
کی در سرای چشمم، قصد ظهور داری؟




طبقه بندی: عکسها، عمومی،
[ دوشنبه 22 اسفند 1390 ] [ 03:56 ب.ظ ] [ حمزه علینقی ]

شفاعت حضرت معصومه (س)

بالاترین جایگاه شفاعت، از آن رسول گرامی اسلام است که در قرآن کریم، از آن به مقام محمود تعبیر شده است. همین طور دو تن از بانوان خاندان رسول مکرم اسلام، شفاعت گسترده ای دارند که بسیار وسیع و جهان شمول است و می تواند همه اهالی محشر را فرا گیرد. این دو بانوی عالی قدر، صدیقه اطهر، حضرت فاطمه زهرا (س) و شفیعه روز جزا، حضرت فاطمه معصومه (س) هستند. در مورد شفاعت گسترده حضرت زهرا (س) همین بس که شفاعت، مهریه آن حضرت است و به هنگام ازدواج، پیک وحی طاقه ابریشمی از سوی پروردگار آورد که در آن، جمله خداوند مهریه فاطمه زهرا را، شفاعت گنهکاران از امت محمد (ص) قرار داد، این حدیث از طریق اهل سنت نیز نقل شده  است. پس از فاطمه زهرا (س) از جهت گستردگی شفاعت، هیج بانویی به شفیعه محشر، حضرت معصومه (س) نمی رسد. بر همین اساس است که حضرت امام جعفر صادق (ع) فرمودند: با شفاعت او، همه شیعیان ما وارد بهشت می شوند.




طبقه بندی: عمومی، عکسها،
[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 11:52 ق.ظ ] [ حمزه علینقی ]

مادرت منتظر آمدن مهدی (عج) توست
صبح میلاد تو هنگامه هم عهدی توست

سامرا خاک گل ماست خدا می داند
خاک من از گل مولاست خدا می داند

نظر از سامره بردار دلم را بنگر
حرم عسگری اینجاست خدا می داند

نه من از کوی تو دورم به همین منزل چند
بعد منزل نه به اینهاست خدا می داند

حج تویی کعبه تویی در دل من خانه توست
طوف کوی تو مهیاست خدا می داند

حرم و گنبد و گلدسته تو در عرش است
عرش زوار دل ماست خدا می داند

طلب و دعوت و همت همگی نزد شماست
ورنه دل قافله پیماست خدا می داند

بین مانیست کمی فاصله یابن الهادی (ع)
جز من و گرد همین قافله یابن الهادی (ع)




[ چهارشنبه 10 اسفند 1390 ] [ 11:01 ب.ظ ] [ حمزه علینقی ]

کرامات حضرت عبدالعظیم علیه السّلام

نجات پینه دوز

علامه سید محمد حسین در کتاب روح مجرد، ص: 271نقل کرده است :پینه‏دوزى بود سر كوچه حمّام وزیر كه منزل ما در آنجا بود، و ما كفشهاى خود را براى پینه و وصله به او میدادیم. یك روز با حالت گریه به منزل آمد و این قضیّه را براى پدرم كه عالم محلّه بود تعریف كرد، و من صغیر بودم و خوب به خاطر دارم.مى‏گفت: ما كفش دوزها عادتمان بر اینست كه چون بخواهیم میخهائى را به كفش بزنیم، یك مشت از آنرا در دهان خود میریزیم، سپس یكى یكى در مى‏آوریم و به كفش میكوبیم. من یك مشت میخ سیاه بنفش (كه معروف است و بلند و نوك تیز است) در دهان خود ریختم تا به كفش بزنم. ناگهان كسى آمد و مشغول گفتار شد و من غفلت كردم و آنها را بلعیدم در آنگاه مرگ را در برابر چشمانم مشاهده كردم كه اینك است كه معده و روده من پاره پاره شود. بدون معطّلى در دكّان را بستم و به حضرت عبد العظیم علیه السّلام رفتم، و خود را به ضریح چسباندم و گفتم: یا سَیِّدَ الْكَریم! تو میدانى كه من عائله سنگین دارم، فقط شفاى خود را از تو میخواهم. حالم بسیار منقلب بود. چون از حرم بیرون آمدم، وسط صحن كنار حوض نشستم. ناگهان حال قِى و استفراغى به من دست داد، چون قى كردم دیدم همه آن میخها در آن است‏

پیمان دو خادم

دو نفر از خادمین حضرت عبدالعظیم علیه السّلام با هم عهد می بندند كه هر كدام زودتر ازدنیا رفت از خدا بخواهد دیگری را هم ببرد . از قضا یكی از آنان به رحمت خدا می رود . پس از گذشت چهل روز، یار هم عهد در عالم رویا ، متوّفی را می بیند كه در جایگاهی مناسب و خوب قرار دارد . سلام می كند و به او می گوید : رفیق ، از تو گله دارم ، مگر ما با هم قرار و عهد نداشتیم ؟ و او پاسخ می دهد : درست است . من بر سر عهد بودم ، اما مقداری از پیمانه ات خالی است ، وقتی پر شود ، خواهی آمد . این بار می پرسد : به من بگو آنجا چه خبر است ؟ این مكان خوب و خرّم را چطور به تو داده اند ؟ پاسخ می دهد : آن قدر بگویم كه سخت است . یادت می آید در آن سفر كربلا كه رفتیم از چند گمرك باید می گذشتیم . اینجا هم همان است . گمرك به گمرك جلوی آدم را می گیرند . یكی از آنها مربوط به حساب نماز است . یكی مربوط به روزه است و الی آخر. امّا رفیق ، من به هر یك از این جایگاهها می رسیدم ، وجود مقدّس حضرت عبدالعظیم علیه السّلام تشریف می آورد ، دست مرا می گرفت و از آنجا رد می كرد . تا مرحله آخر كه مرا به اینجا آوردند و می بینی … . ده سال پس از این خواب ، آن خادم هم از دنیا رفت تا به یار هم عهد خود بپیوندد …


ادامه مطلب

طبقه بندی: عمومی، عکسها،
[ یکشنبه 7 اسفند 1390 ] [ 11:48 ق.ظ ] [ حمزه علینقی ]




طبقه بندی: عکسها،
[ پنجشنبه 20 بهمن 1390 ] [ 09:26 ق.ظ ] [ حمزه علینقی ]
.: Weblog Themes By mihantemplate :.

درباره وبلاگ
رهبر
گذر زمان

حدیث روز


ترجمه وبلاگ
نقشه بازدید

free counters

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :